مسافر کوچه های شهر شب

بعضی ها عادت های عجیب و غریبی دارند مثلا عادت دارند هی دماغ سوخته شوند و به روی خودشان نیاورند که دماغشان سوخته و فکر می کنن که دیگران نمی فهمند که اینها دماغ سوخته شده اند در صورتی که همه می دانند که اینها دماغشان سوخته و رنگ دماغشان تابلو است که این ها دماغشان سوخته و فرقی نمی کند که اینها دماغشان چه طوری سوخته یا  دماغ سوختگی شان از چه نوعی است تنها چیز که مهم است این است که آنها دماغشان سوخته و به روی خودشان نمی آورند که دماغشان سوخته و جالب تر این که بعضی ها پا از این فراتر گذاشته و می گویندهیچم  ما دماغمان نسوخته دماغ خودت سوخته و رنگ دماغ سوخته تابلوی خود را به فراموشی می سپارند و از این حرفاو اینکه من چرت و پرت نمی گویم خودت زیاد چرت و پرت می گویی.

             راستی از این ها مد شده جدیدا  قدیما هم بود البته ولی خوب شما هم بزارید قشنگ است

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات () |

حذف شد

                  روزی رسد که شیطان گوید:

                                             آدمی پیدا کنید سجده خواهم کرد

                                                                                (دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٥ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط هانیه نظرات () |

به من می گن خیلی ساده ای

 شاید!!!

شایدم میخوام دنیا رو یه کمی ساده تر

                                                     قشنگ تر

                                                                 یا  راحت تر از اون چیزی که هست باور کنم

 

راحت تر از دیگران

           شاید!

  کاشکی دنیا به قشنگی باورامون بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات () |

 

پدر داماد سرش را به نشانه تایید تکان داد و بلند گفت خوب جناب سوفی اگه اجازه بدید این دوتا جوان برن یه گوشه با هم حرفاشونو بزنن

نسترن بیشتر چرتش گرفت با خود تکرارکرد وای خدا نه اصلا حوصله اش را ندارم نگاهی به مادرش انداخت مادرش سیبی به دست گرفت و گفت هر طور صلاح می دانید وسرش را پایین انداخت به پدرش نگاه کرد اونیز گفته مادر را تایید کرد هردواز نگاه کردن به نسترن خودداری کردند وخود را مشغول کاری نشان دادند مثل کودکانی که از خشم والدین خود می ترسیدند.لحظه ای به خود آمد همه نگاه ها را متوجه خود دید متوجه داماد شد که سر پا ایستاده و منتظره اوست به ناچار بلند شد اما به جای اتاق به طرف بالکن رفت داماد نیز به دنبال او راه افتاد وارد بالکن که شدند باد سردی در حال وزیدن بود نسترن لرزید اما توجهی نکرد بر روی یکی از صندلی هایی که به دور میزی چیده شده بودند نشست اما دید که آن پسر ایستاده است گویی قصد نشستن نداشت  .

نسترن به زمین چشم دوخت : نمی خوایین بشینین؟   پسر کمی این پا آن پا کرد - چرا ولی فکر نمی کنید اینجا کمی سرد باشه توی این هوا این جا جای مناسبی نیست.

نسترن لبخند زد- مطمئن باشید من بهترین جا رو انتخاب کردم نگران نباشید کم کم گرمتون می شه وزیر لب در حالی که برای خود حرف می زد همراه تمسخری در کلامش تکرار کرد شایدم داغ کردید.

سرش را  بالا آورد در صورتش زل زده بود انگار به دنبال چیزی می گشت  یک علامت سوال بزرگ در صورتش نقش بسته بود نسترن از قیافه پسر خنده اش گرفت حتی نتواست خود را کنترل کند.

 به چی می خندید؟

به قیافه شما

پسر کمی جا خورد-چه چیز خنده داری توی قیافه من هست؟

 حالتی که گرفته بودید خنده دار بود انگار توی قیافه من دنبال چیزی می گشتید؟ پسر سرش را تکان داد و گفت نه.  احساس کرد که او را رنجانده است سرش را پایین انداخت و گفت معذرت می خوام من نباید اون طور می خندیدم.

-خودتونو ناراحت نکنید مهم نیست. 

 کم کم داشت کلافه می شد با انگشتان دستش بازی می کرد چند دقیقه ای در سکوت گذشت می خواست زودتر این بازی وشب کسل کننده تمام شود: ببینید آقای ...آقای ...حتی اسم او را نمی دانست

پسر با حالتی مشکوک نگاهش کرد من آرمان هستم آرمان امینی . 

- ببینید آقای امینی ..... نگاهی به او انداخت از حالت نگاهش تعجب کرد : چرا اینطوری به من نگاه می کنید چیزی شده؟

 شما اسم منو نمی دونستید 

 خوب مگه عیبی داره من که تا حالا شمارو ندیدم. 

 یعنی وقتی بهتون گفتن که قراره براتون خواستگار بیاد حتی کنجکاو نشدید اسم طرف رو بدونید؟

نسترن جوابی برای گفتن نداشت- ببینید آقای امینی من مورد مناسبی برای شما نیستم 

 شاید می خواستید برعکس این رو بگید ولی روتون نشد.

اوه اوه چقدر این حاضر جوابه!!! :شاید. 

 شاید نه حتما .:

 هرجور دوست دارید فکر کنید.آرمان دستی به صورتش کشید- ببینید من نیومدم اینجا با هم دعوا کنیم اومدم خواستگاری.

 ولی من قصد ازدواج ندارم. دخترم برای شما قحط نیست. 

 بحث این حرف ها نیست من به شما علاقه دارم. 

 تعجب کرد- توی همین یک ساعتی که این جا بودید به من علاقه پیدا کردید . 

 نه من خیلی وقته که شما رو میشناسم .

 چه طوری؟ چرا من شما رو تا به حال ندیدم .

شما رو توی بیمارستانی  که کار می کنید دیدم خیلی وقته به شما علاقه پیدا کردم .

 شما هیچ چیزی راجع به من نمی دونید . 

 من همه چیز رو درباره شما می دونم .راجع به اون حادثه مشکلی که براتون پیش اومده همه چیز رو می دونم .ولی مهم نیست من به شما علاقه دارم فقط از شما یک چیز می خوام . نسترن با حالت استفهام نگاهش کرد

به من جواب رد ندید.

 روی میز ناهار خوری نشسته بود آرام آرام اشک می ریخت آلبوم عکس های عروسی اش را نگاه می کرد حرف های آرمان ابراز علاقه هایش را مرور می کرد . نمی توانست او را ببخشد احساس می کرد خرد شده است . شخصیت و غرورش له شدند وقتی دختر عمه آرمان بعد از سه سال رو به روی او ایستاد و با نفرت تمام به او گفت که آرمان را دوست داشته و آرمان نیز عاشقانه او را می پرستیده و آرمان فقط به خاطر آرام کردن وجدان خود با او ازدواج کرده و به دروغ گفته که به او علاقه دارد . که آرمان همان پسر بچه ای بوده که باعث شده او به داخل آتش بیفتد و پوست پاهایش بسوزد . سال ها کابوس می دیده ودر نهایت برای آرامش وجدان خود از عشق خود دست کشیده.

 نسترن آلبوم عکس ها را بست نگاهش روی آتش شومینه خشک شد نمی توانست بماندو این حقارت را این ترحم را تحمل کند رو به رو ی شومینه نشت عکس ها را یکی یکی بیرون آورد و به داخل شومینه انداخت خودش و آرمان در آتش می سوختن از این کار خوشش آمد - من که قبلا سوختم آب از سرم گذشته حالا تو بسوز آرمان خان

باید می رفت نمی توانست بماند و به مردی اعتماد کند که هیچ علاقه ای به او نداشت از کجا معلوم که تا به حال زن نگرفته باشد شاید همین یاسمن مجبور شده با او زندگی مخفی داشته باشد و حالا جانش به لبش رسیده که آمده و این حرف ها را به او زده این افکار دیوانه اش کرده بود چمدان هایش را که بست ماژیکی از داخل کشو بیرون آورد وروی آینه نوشت : دیدار به قیامت آرمان خان .

قبل از رفتن نسترن آرمان سراسیمه از راه رسید پریشان و آشفته بود نگاهش روی چمدانی که در دستان نسترن بود ثابت ماند

کجا؟ نسترن به گفتن یک جمله اکتفا کرد- به خاطر دروغ هایی که به من گفتی نمی بخشمت.

آرمان دستی به صورتش کشید: کدام دروغ ؟ نسترن به حالت تمسخر گفت: عشق دیرینه ات آمد و همه چیز رو لو داد.  آرمان عصبانی طول و عرض سالن را طی می کرد عصبانی برگشت به طرف نسترن و گفت: تو حق نداری پا تو از این در بزاری بیرون. نسترن دیگر حالش از حرف های آرمان به هم می خورد : بس کن این بازی مسخره رو .این بازی همان شب اول باید تمام می شد . همان شب که به خواستگاری امدی اما تو نامرد تر از آنی که فکرش را می کردم سه سال با من بازی کردی و باز هم قصد ادامه بازی داری تو آزادی می توانی بروی و با یاسمن جانت زندگی کنی فقط دست از سر من بردار.

 هر چی بین من و یاسمن بود همان سه سال پیش تمام شد حرفهای من همان روز های اول دروغ بود ولی حالا نه . حالا واقعا تو رو دوست دارم .

آرمان تمام تلاشش را کرد تا نسترن حرف هایش را باور کندو او را تنها نگزارد حتی خانه و محل کارش را عوض کرد با فامیل قطع رابطه کرد تا دیگر یاسمن نتواند به سراغ آن ها بیاید اما نسترن تا آخر عمرش در شک و دودلی ماند.

 

 

پی نوشت: آخر داستان به نظر خودم خیلی لوس تمام شد در واقع باید همان جایی که نسترن روی آینه نوشت دیدار به قیامت تموم می شد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات () |

از صبح به او گفته بودند که قرار است برایش خواستگار بیاید مادرش سر از پا نمی شناخت مدام این طرف و آن طرف می رفت خانه را اب و جارو کرده بود تمام وسایل خانه از تمیزی برق می زد هر چه لباس داشت بیرون ریخته بود و مدام تکرار می کرد اول برو حموم بعد اینو بپوش می گم کاش یه آرایش گاه هم می رفتی نه؟ و خودش جواب خودش را می داد :نه خوب نیست دفعه اول ایشا ا... دفعه بعد . با خود تکرار می کرد دفعه بعد؟ یعنی مامان فکر می کنه دفعه بعدی هم وجود داره؟ مادر خودش ماتش برده انگار خودش هم فکر خود را مسخره می پنداشت.مادرش برگشت و نگاهی به دخترش انداخت نگاهشان در هم گره خورد می دانستند هر دو به یه چیز فکر می کنند دفعه ی بعد؟ چه مسخره!!!

صدایش در آمد : مامان  دوست دارید من تحقیر بشم؟مادرش با تعجب نگاهش کرد.

مامان خودت رو به اون راه نزن خوب می دونی منظورم چیه! یعنی راستی راستی باورتون شده داره برای من خواستگار می آید؟مادرش روی زمین نشست یک دستش را روی سرش گذاشت و به زانویش تکیه داد: خوب آره داره می آد دیشب زنگ زدند می خوان بیان به بابات گفتم گفت قراره امشب رو بزار.بلند شد رفت جولوی مادرش نشست .فقط نگاهش کرد!همان یک نگاه کافی بود تا مادر بفهمد دخترش چه می خواهد بگوید ! سرش را تکان داد و گفت می دونم چی می خوای بگی ولی حالا که شده بزار بیان راجع به اون قضیه هم نمی خواد حرفی بزنی به بابات می گم خودش فردا زنگ بزنه به مهندس بهشون جواب رد بده.جون مادر بیا و امشب رو آبرو داری کن !مادر تمام خواهشش را در نگاهش ریخت و به دخترش نگریست !

نسترن چشم هایش را بست و سرش را پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد باشه فقط به خاطر شما.

مهمان ها که از راه رسیدن توی اتاق خودش بود تمام سفارشات مادرش را انجام داده بود ولی نمی توانست رفتار مادرش را برای خودش توجیح کند چرا مادرش اینگونه می کرد تا دیروز هر کسی هم از سر بی اطلاعی به عنوان خواستگار به مادرش پیشنهاد می داد مادرش بدون اینکه به او یا پدرش حرفی بزند به آن ها جواب رد می داد ولی این مورد را رد نکرده بود گذاشته بود تا بیایند و دخترش را تحقیر کنند و بعد بروند !

صدای مادرش را که از او چای می خواست را که شنید بلند شد رو به روی آینه ایستاد به خودش که نگاه کرد از ته دل پوزخندی زد و به آشپزخانه رفت برایش مهم نبود چایی را کم رنگ بریزد یا پر رنگ مهمان ها خوششان بیاید یا نه خودش از اول آخر قصه را می دانست بیشتر به مجلس آن شب به چشم یک بازی کودانه نگاه می کرد شاید داشتند خاله جان بازی می کردند!

داخل سال که شد سر به زیر داشت .جمعا دو خانم و سه آقا بودند حتی به خود زحمت نداد تا داماد را از بین آن سه مرد تشخیص دهد بلند سلام کرد همه شروع  کردند به تعریف و تمجید..

ماشا الله ماشاالله بود که از درو دیوار برایش می ریخت طفلک مادر داماداز همان ابتدا او را عروس خوشگلم صدا می زد و او در مقابل آن همه ابراز احساسات فقط به گفتن یک کلمه اکتفا کرد شما لطف دارید! در عوض مادر پدرش کم نگذاشتند.

سینی چایی را در مقابل هر کس که نگاه می داشت زیر نگاهش ذوب می شد انگار آدم ندیده بودند یا شاید هم می خواستند ببینند جنسشان ایراد نداشته باشد.ولی او به هیچ کدامشان نگاهی نینداخت وقتی سینی چایی را در مقابل یکی از آقایون نگه داشت آن مرد گفت عروس گلم چرا اینقدر خجالتیه؟ سر تو بگیر بالا بابا جان.سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد.مردی بود میانسال با موهای جوگندمی فهمید پدر داماد است لبخند روی لب های مرد دلش را گرم کرد .انگارلبخندش تصنعی نبود از ته دل بود.

سینی چایی را که کاملا گرداند روی یه مبل خالی نشست نسبت به همه چیزبی تفاوت بود انگار داشت بازی آن ها را نگاه می کرد می خواست ببیند جریان بازی چگونه می گذرد نتیجه را خودش می دانست .

اول پدر داماد شروع کرد خوب بهتره بریم سر اصل مطلب این گل پسر ما 30 سالشه مهندسی خونده الانم توی یکی از شرکت های ساختمان سازی مدیرعامله!

با خودش گفت اوه اوه اوه کی بره این همه راهو پس چرا تا حالا زن نگرفته ؟

مادر نسترن گفت: ماشا الله هزار ماشالله

آخی مامان بیچاره حسرت به دل مونده! خوب میخوای بگو صبر کنه یه 10 سالی تا نیلو بزرگ شه بیاد اونو بگیره.

پدر داماد ادامه دادخوب این از معرفی مقدماتی آقا داماد یه خورده هم از نسترن جان برای ما بگید.

مادرش گفت والا نسترن جان ما 26 سالشه .اخم های مادر داماد توی هم رفت انگار دنبال دختر بیست ساله آمده بود هر چند قیافه نسترن به بیست ساله ها بیشتر شبیه بود تا بیست و شش ساله ها .

مادرش ادامه داد پرستاری خونده و الان توی بیمارستان ... مشغول کاره. مادر داماد که دنبال یه چیزی مثل این می گشت سریع گفت نسترن جان شب کاری هم دارند؟ مادرش جواب داد خوب بله هر پرستاری شب کاری داره!  در ادامه برای بسته شدن دهان مادر داماد نگذاشت و نه بر داشت گفت: ولی اگه شوهرش نخواد سر کار نمی ره!

نسترن خنده اش گرفته بود کم کم داشت از دیدن این بازی خوشش می امد .بازی داشت جالب می شد!  محو تماشای بازی شده بود که سنگینی نگاهی را روی صورت خود احساس کرد سرش را که برگرداند پسر جوانی را متوجه خود دید قد بلند چهار شانه پوست صورتش تقریبا سفید گلبهی بود چشمانش چیزی بین سبز و آبی .موهایش نرم و کوتاه بود .

بیشتر خنده اش گرفت آن پسر به نظرش بیشتر شبیه یک تابلو نقاشی می ماند با خود گفت:اوه اینو آوردن خواستگاری من؟ این که باید بشینه توی خونه تا بیان خواستگاریش .آخی تفلک مامانی الان چه حالی داره. در دل به همه می خندید از داماد گرفته تا مادرخودش . مهمانی بیش از حد طول کشیده بود و حرف ها به درازا حوصله اش سر رفته بود.لحظه شماری می کرد تا مهمانی تمام شود اما انگار فکشان تازه گرم شده بود .دستش را به دسته مبل تکیه داده بودو زیر چانه اش گذاشته بود کم کم داشت چرتش می گرفت که داماد چیزی را زیر گوش پدرش زمزمه کرد.

ادامه دارد......

  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات () |

یادت می آید سکوت شب چگونه مرا ازپا انداخت

یادت می آید آسمان غریدن می گرفت وقتی برایم ترانه ی باد را می خواندی

یادت می آید سکوت را چگونه می شکست تپش های نا هماهنگ قلبت

وقتی بوسه می زدی بر بالین ابر ها نفس هایم را حبس می کردم

تا شاید روزگار مرا با تو همراه کند

اما نه تو شنیدی نه روزگار که چگونه

در هم شکستم

 پر کشیدی بی من

می شنوم صدای سکوت را

گوش کن

دم از نفرت می زند

نمی دانم باید بغض کنم یا بخندم!!!

نخستین چیزی که به من آموختی

همین الفبای نفرت بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات () |

be patient

be open mind

smile often

savour special moments

forget problems

pardon enemies

keep promices

try not to make mistake

happy new

year

 

made by Laie

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات () |

نمیدونم چه طور با هم دوست شدیم

نمی دونم چی شد که قهر کردیم

سر کلاس

 وقتی اون عذاب می کشید من آروم بودم

وقتی من عذاب می کشیدم اون آروم بود

شاید از آرامش همدیگه عذاب می کشیدیم

نمی دونم !!!

فکر می کنم جنون که می گن همین باشه!

 

پی نوشت: تا حالا شده از نگاه کردن تو آینه بدت بیاد؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات () |

Design By : Night Melody